سيد محمد باقر برقعى

592

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نشئهء اهل خرد در اثر باده شعر * شمّه‌اى از سُخنِ ناب و نواى من و توست قامت آراست اگر عشق به قول و غزلى * جمله از قامت سرسبزِ رساى من و توست ما پيام‌آور نوريم و رسول خرديم * اين همه از قِبَلِ مهر خداى من و توست اهل انديشه بدون من و تو گو چه كنند ؟ * شعر پوينده جهان‌بينى راى من و توست ما از آن برخى عشقيم كه آگاه دليم * ذمّ آگاه‌دلان اوج هجاى من و توست اينكه شد سرو روان مظهر آزادى و ناز * دانم از كلك گُهربار و نشاى من و توست نوگل خنده به هرجا به لبى مىشكفد * مظهر تابش خورشيد لقاى من و توست هركجا شعلهء جورى شررى افروزد * گر صدايى برسد ناله و واىِ من و توست ما به تشريفِ سخن قامتى آراسته‌ايم * اين رداييست كه عمريست قباى من و توست گر كه « صدرا » سخن از قدر سُخن‌دان نكند * قهر اهل سُخن ، الحقّ كه سزاى من و توست در بيابان طلب راحتِ هودج مطلب * تاوَل ره سپرى ، قسمت پاى من و توست براى استاد دكتر الهى قمشه‌اى ، غزل مجسّم روزگار دعاى غزل دلم گرفته و دارد به سر هواى غزل * بخوان ، بخوان كه بماند صدا ، صداى غزل غلام حافظ دُردى كشم به محضر عشق * كه گنج گوهر او جمله شد بهاى غزل بيا به شهر ادب ! تا به يُمن هاتف شعر * به ، خانه‌خانه نبينى ، مگر غناى غزل امير و آصف و حاجب به مُلك چامه بسى * به غير خواجه نزيبد به كس رداى غزل من از سيادت « سعدى » چه گويمت به سخن * كه از فضيلت او شد به پا بناى غزل خدايگان غزل ديده‌اى فزون و كنون * نگر هرآينه با چشم دل فداى غزل بيا به تربت پير غزل ، چو من به نماز * سرت به سجده و با من بخوان دعاى غزل غزلستان شده « شيراز » ما ز نغمهء شعر * كه زخمه زخمهء عشق است و پهنه جاى غزل قسم به حُرمت « حافظ » كه در ولايت دل * به كوچه ، كوچه شنيدم صداى پاى غزل